شش اُم ِ اردی بهشت ِجآن *_*
-
تاریخ: 1398/1/1 ساعت: 16:50
امروز ،روز ِخوب ِاردیبهشت بود ! قرار بود صبحانه را در روحی بخوریم با رفیق جان :) رفتیم روحی و طبق معمول میز ها پر :| شماره رو دادم تا تماس بگیرن برای میز و بعدش با رفیق جان رفتیم توی محوطه هنوز چند قد
مال ِ دو هفته پیش است که دکمه ی ثبتش امشب خورده شد !
-
تاریخ: 1398/1/1 ساعت: 16:50
دوست دارم با کسی حرف بزنم ، با کسی که بشه ، یه فنجون قهوه دعوتم کنه و من آسوده فقط حرف بزنم ... چشم هام ُ ببندم و بگم تمام چیزهایی ُ که آزارم میده ... دکتر میگه حرف بزن با من ، تلاشم و میکنم حرف بزنم،
از میان روز مره گی ه
-
تاریخ: 1398/1/1 ساعت: 16:50
امروز صبح توی بیمارستان ، هی دژاوو می دیدم ... و دست راستم تیر میکشید :( فکر میکردم بیمارستان مزخرف ترین جایی ِ که میتونی توش باشی ! توی فکر بودم که خبر رسید ، که اولین نتیجه ی خانواده ی مادر بزرگ ِ م
من عصبانی ، هستم !
-
تاریخ: 1398/1/1 ساعت: 16:50
همه چیزم ریخته بهم و من نمیدونم چطور باید با خشمم کنار بیام ... عمیقاً عصبانی ام و غمگین و نمیدونم چرا بجای تلاش نشسته ام دارم حسرت میخورم !!! البته که این روش من نیست برای زندگی کردن ، اما این رو
مکتوب
-
تاریخ: 1398/1/1 ساعت: 16:50
صبح که چشم هام و باز کردم ، طبق روال همیشه بجای چک کردن نوتیف ِ تلگرام ، سر به اینستگرمم زدم جدیدترین پست برای تامیلا بود ، صحبت از رویاها میکرد و برای اول صبح یاد کلمه ی مکتوب افتادم :) + رویاها باید مکتوب بشندتا بیاد آورده بشند ، توی شلوغی بی حد ُ مرز این روزهای ذهن باید بنویسم و بخونمشون ! + چی م...
دارم جهان ام را جمع میکنم :)
-
تاریخ: 1398/1/1 ساعت: 16:50
از همان روزهای اول که انتهاب ش کردم ، قرار بود فقط منم باشم که به سمتش می روم ! من از استعدادهایم ، از پتانسیل های ذاتی ام در رابطه با آن هیچ نمیدانستم ! من به رویاها برگشتم ، به جایی بین ده سالگی ، د
خورشت بادنجان ُ غر :دی
-
تاریخ: 1398/1/1 ساعت: 16:50
[اپیزود دوم] مامان شام ، خورشت کدو و بادنجان گذاشته بود ! من ناهار را با دکتر و با یک دوست دیگر در کافه ی همیشگی ام خورده بودم ، همان سفارش همیشگی ام ، پاستای آلفردو ! عید غدیر هم بود :) خسته گی ِ ناش
جمعه با میهمانان
-
تاریخ: 1398/1/1 ساعت: 16:50
تصمیم گرفتم جمعه ها بیایم و یک باره تمامی فکر ها را بلند بلند بنویسم و بروم :) شاید راحت بشماز این همه مونولوگ گویی ها تموم بشه توی ذهنم :) + جمعه شانزده شه ری ور ! میهمان داشتیم و ناهار غذای سنتی همد
من در این اتاق، نمی پوسم!
-
تاریخ: 1398/1/1 ساعت: 16:50
سکانس اول : ظهر شده که از خواب بیدار شدم، ی چرخ توی آشپزخونه میزنم، میلم ب هیچی نمیره! ی چایی میریزم میرم توی یخچال حمل گوشت مخصوص دام های ذبح شده یعنی اتاقم :| پتو رو میکشم تا گردن بالا و بعد اروم ار
بی حوصله گــــی -1
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 21:17
این که هعی فکر میکنم آخرش یک روز میگذارم می روم برای خودم هم منطقی نیست ، کجا بروم ؟اصلا این عشق که همه قلبم را در ریشه هایش گرفته و هر روز ستبر تر قد میکشد و همین روز هاست از دهانم شاخه های تردش بیرون بزند را چه کنم ؟؟؟دلم میخواهد فرار کنم ، از آدم ها ، از همه ی آنهایی ک میشناسندم ، میشناسمشان ...
از شبآنه ها -۱
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 21:17
یکی از بهترین تصمیماتی که اخیراً گرفته ام این بوده ، خاموش کردن کل هشدارهای برنامه تلگرام ... اینجوری مجبور نیستم هی منتظر باشم ک پیامی ، حرفی ، چیزی از یار برسد ....آهنگ چی بگم از مرضیه رو پلی کردم ... شب ِ ارومی نیست ... خوابم می آید و خواب مرا نمیبرد ... برچسبها: از شبآنه ها + تاريخ یکشنبه بیست و...
پاندایی که دلش انقراض میخواهد!
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 21:17
فکر میکردم ، امید قوی ترین دارایی ِمن بوده و حالا چقدر بد بختانه دارم به زندگی نگاه میکنم ، سعی کردم امیدم را نگه دارم ، عشقم را به آدم ها ، به محبوبم و به همه چیز اما انگار یک تکه سنگ شده ام ... یک تکه سنگ ِ طوسی ِ گرانیتی ... دلم به هیچ راه نمیرود ، دوست دارد بچه کوالااش را بغل کند ، در یک حصیر نن
such a tired mind!
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 21:17
قطرات ِ آب ِ داغ روی پوستم سر میخوردند از صخره ایی انسانی به ته ِ یک چاه ِ فاضلاب ... فکرم مشغول بود ، هست ،فکر میکنم به زندگی ام ! به این که هیچ جوره ِ حریف ِ هیولای غمگین ِ کبودم نشدم تا بروم بنشینم و در موسسه ...دلم آرامش ِ محض ِ یک آپارتمان نقلی ِ سفید ُ سبز میخواهد ! خانه ایی نور گیر ، ملایم و
اعترافات
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 21:17
حالم خوب ِ این روزها ، مثل دو سال پیش ، مثل ِ زمانی که تصمیم گرفتم نبینم ، قکر نکنم ، نشنوم که چی به سرم اومده ،که چرا در عین داشتن ِ یک رابطه ی عالی خیانت دیدم !و واقعا ً اون زن چه برتری ایی به من داشت ؟ من کامل نیستم ، یعنی از نظر خودم ، نیستم یک معمولی ِ معمولی ام ! نمیترسم از حرف زدن دیگه ... از
میشود ؟
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 21:17
سه روزمیشود با امروز توی لاک ِخودمم ، خوصله ای هیچ کس را ندارم رلم میخواذ تا جایی که میتونم بدواَم از آدم ها دور شم ، از همه کس ، همه چیز و بعد بمیرم !تنهایی ام را دوست دارم ، خصوصا در این اردی بهشت ِ عاشق این که بروم بنشینم جایی ، چایم را مزه مزه نم نم حس کنم روی لب هام و ب این فکر نکنم که چیزهایی
آدم ی جاهایی مجبوره خـــُب!
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 21:17
نُـــه روز مانده به تولد ِ محبوب ... هیچ شوقی ندارم ، هیچ برنامه ایی ندارم و فکر میکنم به همین حال و هوام پارسال ....فکر میکنم به ذوقُ ام برای خوشحال کردنش ... و امسال هیچ چیز نیست ... هیچ چیز . . . + بیشتر از هر وقت ِ دیگه ایی ، این روزها هندز فیریم تو گوشم ِ ... حوصله ی حرف های صد من ی غاز ِخوب
روز نوشت-1
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 21:17
بیست ُ هشتم ِ اُردی بهشت ، برای محبوب تولد گرفتم ... حقیقتش حوصله ی کش آمدن تا این هفته را نداشتم .میخواستم زودتر تمام شود ، زودتر خیالم راخت شود که دِینم را ادا کرده ام ، بازی گرو کشی ِ توبخری من هم میخرم را ... هیچ ایده ایی ندارم برای آینده ، مثل ماشینی که ترمز قطع شده دارم باهاش می روم جلو .. دو
غریــبآنه نوشت-1
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 21:17
قلبم درد گرفته ِ ،گلوله ی ِ آهنی ِ سرخی شده ک بوی گوشت سوخته اش تمام مغزم رو پر کرده ...محبوب مریض شده ، مریضی ایی مزمن ، بی درمان و بغایت دردناک . . .من گفتم تحت هر شرایطی کنارت هستم ولی پَسم زد ... باز اصرار کردم پَس ام زد و حالا ... قلبم آتش گرفته ....می سوزد ، میمیرد و بعد داغش شعله ور میشود باز
حال خوب کُن ها :) -1
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 21:17
این روزها ، سخت درگیر ِ خودم هستم ، خودم را بغل می کنم نوازش میکنم شعر میخوانم میبوسم و میگذارم هر کاری دلش میخواهد انجام بدهد ...روزهای سخت و مستمری که همه چیز در برهمی خودش غوطه ور شده ، ولی دلم میخواهد نشان بدهم قوی هستم برای خودم و نه هیچ کس دیگر ،خودم را باور کنم و دوستش بدارم و از همه یتنهایی